الشيخ الكليني ( مترجم : كوه كمره اى )

525

الكافي ( أصول الكافي ) ( فارسي )

( 1 ) اين شخص را نمىدانم كه او است يا نه ، محل او را به من بنمائيد تا نزد او بروم و از نشانه‌ها و علائمى كه براى او نزد من است باز پرسم ، اگر همان سرور من است كه او را مىجويم به او ايمان مىآورم ، گفتند : خودش از دنيا رفته ، گفتم : وصى و خليفهء او كيست ؟ گفتند : ابو بكر ، گفتم : نامش را بگوئيد ، اين كه كنيهء او است ؟ گفتند : عبد الله بن عثمان و نسبت او را تا قريش بر شمردند ، گفتم : اين مقصود من نيست كه مىجويم ، آنكه من مىجويم ، خليفهء او ، برادر دينى و پسر عمّ نژادى و شوهر دختر و پدر اولاد او است ، اين پيغمبر ، در روى زمين نژادى ندارد جز از فرزندان اين مردى كه جانشين او است . گويد : همه به من پريدند و گفتند : ايها الامير ، اين مرد از شرك بيرون نشده و به كفر گرائيده ، اين خونش حلال است ، به آنها گفتم : اى مردم ، من مردى هستم و به كيشى چسبيده‌ام و از آن جدا نشوم تا درست‌تر از آن را بدانم ، من وصف اين مرد را در كتابهائى كه خدا بر پيغمبرانش فرو فرستاده ديده‌ام و همانا از بلاد هند بدر آمده‌ام و از مقامى كه داشتم ، دست برداشتم در جستجوى او و چون از وضع پيغمبر شما بازرسى كردم كه شما ياد كرديد . آن پيغمبرى نبود كه در كتب الهيه توصيف شده ، از من دست بداريد ، حاكم نزد مردى فرستاد به نام حسين بن اشكيب ، او را خواست و گفت : تو با اين مرد هندى مناظره كن ، حسين به او گفت : أصلحك الله ، فقهاء و دانشمندان خدمت شما هستند و آنها داناتر و بيناترند به مناظره . در پاسخش گفت : چنانچه مىگويم تو با او مناظره كن و با او تنها باش و به او مهرورزى كن ، حسين ابن اشكيب پس از گفتگوى با او گفت : به راستى همان را كه مىجوئى همين پيغمبرى